واما روزی که تو میخواستی به دنیا بیای
امروز بیست و یک اسفند وما با دایی رضا و مامان جون و خاله فرشته تو یک هوای بارونی که بعدش تبدیل به تگرگ شد رفتیم بیمارستان تا من تو رو از تو دلم در بیارم اخه دیگه طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر تورو ببینم اخه ما ٧سال منتظرت بودیم وتو همچنان در حال ناز کرد ن و بالاخره وتوساعت بست دقیقه به ١ به دنیا اومدی وای که چقدر اون لحظه قشنگه امیدوارم هر کسی نداشته براش پیش بیادبعد تو رو بردن لباس بپوشی دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید که بعد از ٣ساعت تو رو به من دادن تا بهت شیر بدم تو هم خیلی قشنگ مثل یک فرشته کوچولو شیر خوردی و خوابیدی بعد ما رو با هم بردن تو یک اتاق بزرگ و گت...
نویسنده :
مامان بهار چشم دکمه ای
17:29









