لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

واما روزی که تو میخواستی به دنیا بیای

          امروز بیست و یک اسفند وما با دایی رضا و مامان جون و خاله فرشته تو یک هوای بارونی  که بعدش تبدیل به تگرگ شد رفتیم بیمارستان تا من تو رو از تو دلم در بیارم اخه دیگه طاقتم تموم شده بود دوست داشتم زودتر تورو ببینم اخه ما ٧سال منتظرت بودیم وتو همچنان در حال ناز کرد ن و بالاخره  وتوساعت بست دقیقه به ١ به دنیا اومدی وای که چقدر اون لحظه قشنگه امیدوارم هر کسی نداشته  براش پیش بیادبعد تو رو بردن لباس بپوشی دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید که بعد از ٣ساعت تو رو به من دادن تا بهت شیر بدم تو هم خیلی قشنگ مثل یک فرشته کوچولو شیر خوردی و خوابیدی بعد ما رو با هم بردن تو یک اتاق بزرگ و گت...
22 اسفند 1391

نوار قلب و سنو گرافی اخر

سلام امروز من و بابایی از خونه مامان جونی با دایی رضا اومدیم بیمارستانتا شاید تو این دنیا زودتر طلب کنی البته از صبح که رفتیم تا ساعت 7 شب بیمارستان بودیم و همه نگران شده بودن که نکنه اتفاقی افتاده اما نه ما سر گرم کار بودیم وتو نوبت  وبه کسی زنگ نزده بودیم خلاصه اقای دکتر سرش خیلی شلوغ بود که منشیش رفت ومنم برای اینکه سر به سر دکتر بذارم نشستم پشت سیستمش و شروع کردم باهاش صحبت که چی بنویسم  اسم مریض چیه اونم چون پشت پرده بود سرگرم مریض متوجه نشد و بعد که متوجه شد گفت شما بلد نیستی و بالا خره نوبت ماشد ومن به او گفتم  میتونم صورت دخترم ببینم گفت باش طلبت و وزنت و گفت وگفت سالم سالمی اینم عکس سونو گرافی البته ماشا الله تو اینقد...
12 اسفند 1391

اتاق نی نی با عروسکاش

ببخشید که خیلی وقته برات چیزی ننوشتم چون سرم خیلی گرم تو بود همش مواظب تو بودم الان که نشستم دارم برات این مطلب مینویسم خاله ستار پیشم وحسابی قربون صدقه ات میره امروز با هم سالن خونه رو برات تزیین کردیم حالا میخوام برات نتیجه کارهامون و بذارم تا ببینی و حسابی خوشحال بشی و کیف کنی البته چند سال دیگه.
12 اسفند 1391

وقتی دختر عمو زودتر به دنیا اومد

امروز عمه جون اومد خونه ما منم برا بابایی کباب تابه ای درست کرده بودم اومد و گفت بلد نیست با دوربین کار کنه وبرا فردا لازمش داره چون فردا تولد چسر عمو ابوالفضل بود و میخواستن نینی مریم  یعنی خواهر پسر عمو ابوالفضل هم از بیمارستان بیارن وی من هر طوری حساب کردم دیدم زوده باید حد اقل ٢هفته دیگه به دنیا بیاد ولی بشنو از اینجا که به دنیا اومده وبرای اینکه ما نترسیم به ما نگفتن  وما بعدا متوجه شدیم اینم عکس های اون شب و تو همچنان تو دل مامانی بازی میکردی ...
1 بهمن 1391

وقتی تو دل مامان بودی

          سلام گل مامان این جا ما رفته بودیم خونه بابا جونی البته تو هنوز تو دل مامانی بودی ومن وخاله پریسا تصمیم گرفتیم برای یادگاری عکس بگیریم که عکسش برات میزارم البته اینجا خیلی اندامم چاق شده امیدوارم بعدا بهم نخندی جیگر طلای مامان ...
30 دی 1391

گوسفند تپلی

سلام دیروز با خاله فرزانه وخاله صبا رفتیم سر سبز کلی گشتیموخاله صبا برامون لبو خرید خوردیم بدم رفتیم پاساژ برا مامانی شلوار خریدیم بعدم یک گوسفند بزرگ برا تو خریدیم  بعدماومدیم خونه وبابا خیلی خوشش اومد قرار این هفته برین برات کمد ببینیم وبخریم
14 آذر 1391

تاسوعا وعاشورا

دیروز وپریروز تاسوعا و عاشورا بود وهمه در غم عزای امام حسین ویارانش کلی هیئت ومراسم راه اندازی کرده بودن عمو علی همه برای ما نذری میداد نمیدونی چه طعمی داره غذای امام حسین شب تاسوعا رفتیم هیئت کلی با صفا عزاداری میکردن زن عموت اومد پیشمون اونم یک نی نی تو راه داره بعد باباجون و اقا جون پسر عمو ابوالفضل اومد کلی شیطنت کرد نزدیک بود موتور بیافته رو سرش خدا کمکش کردبعد رفتیم خونه مامان جونی  یک کم هم اونجا موندیم و رفتیم خونه صبح روز بعد بابا مارو برد پیش هیئت  رفت برامون از مغازه صندلی اورد نشستیم بعد زن عمو وعمه وپسر عمو ابوالفضل اومدن رفتیم خونه مامان جونی و تا شب موندیم شب هم چون هوا سرد بود نرفتیم بیرون برات کنار شومینه یک شمع کو...
7 آذر 1391

اولین لگد کوبیدن وحس کردن بابا ومامان با هم

سلام عسیسم ببخشید که این مطلب دیر برات مینویسم پنجشنبه91/8/18بود که منو باباجون با هم خوابیده بودیم بابا منتظر بودتا تو پابکوبی که تو هم براش چند تکون براش دادی اونم حسابی ذوق کرد از اون شب همش میگه لقد نزد خودش و تکون نداد نمیدونی چه ذوقی داره و چقدر مواظب من وتو که یک وقت چیزی و کسی اذیتمون نکنه حرکتهای تو رو اسم گذاشته حرکت پروانه ای حرکت ماهی یا کشیدن حرکت لگد کوبی
7 آذر 1391